روزي مرد ثروتمندي پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه باز گشت و در پايان سفر مرد از پسر پرسيد :«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟»پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر !» پدر پرسيد:« چه چيز از اين سفر ياد گرفتي ؟» پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت :«فهميدم كه ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها يك رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد . ما در حياطمان فانوسهاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود  اما باغ آنها بي انتهاست ! » در پايان حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد :« متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم !»

نمي دونم ،شايد اين داستان رو شنيده بودين ولي من ديشب براي اولين بار از كتاب «هفده داستان كوتاهِ كوتاه از نويسندگان ناشناس» خوندم و هر هفده داستان خيلي قشنگ بود . البته من چند تا از داستان هاش رو تو بلاگهاي ديگه خونده بودم مثل «يك ساعت ويژه » «بستني» «قدرت كلمات » «اشكهاي يك مادر» « دو فرشته » . اگه هر كدوم رو نشنيدين بگين براتون بنويسم .

bar

 

فروشگاه اینترنتی نیک خرید

تنها مرکز رسمی فروش اینترنتی موبر دائمی ، روغن شترمرغ اصل

و کرم های ضدآفتاب